|
حسین دهشیار
این تقریبا یك نتیجه گیری پذیرفته شده است كه همتاهای آمریكا محققاً از قاره آسیا سر بر خواهند آورد. اجماع نظر بر حول این نكته است كه كشور چین در آینده ای نه چندان دور از نقطه نظر اقتصادی اگر آمریكا را پشت سر نگذارد بدون شك در حد و قواره رهبر جهان غرب به جلوه گری خواهد پرداخت. در یك نسل دیگر و به عبارتی در 25 سال دیگر تحلیل این است كه چین به تولید ناخالص ملی به میزان 123تریلیون دلار خواهد رسید. این برابر تولید ناخالص ملی تمامی كشورهای جهان در سال 2000خواهد بود. در آن مقطع درآمد سرانه كشور چین 2برابر درآمد سرانه در اتحادیه اروپا را به راحتی پشت سر خواهد گذاشت.
اینكه چین حداقل به یك قطب مطرح جهانی تبدیل خواهد شد هیچ شكی نیست. مولفه های اقتصادی، بنیادهای حیات بخش رشد، بازده تولید نیروی كار، كیفیت جمعیتی در گستره كشور، ظرفیتهای انسانی و منابعی و در نهایت سطح مدیریتی به گونه ای هستند كه دستیابی چین به چنین جایگاهی را ناگزیر می كنند. تجربه تلخ اتحاد جماهیر شوروی برای همگان محرز ساخته است كه حضور نافذ و تاثیرگذار در بالاترین سطح جهانی بستگی تام و انكارپذیر به سطح توسعه اقتصادی دارد. تنها كشورهایی می توانند تعیین كننده در معادلات بین المللی در شكل نهادینه و بلند مدت آن باشند كه در وهله اول به یك غول اقتصادی تبدیل شوند. كشوری كه به یك بازیگر متمایز اقتصادی رهنمون شود حال با دو گزینه روبرو می شود.
هر كشور با توجه به تعریفی كه از منافع ملی و چگونگی تحقق آن به بهترین شكل برای خود دارد به انتخاب روی می آورد. بعضی بازیگران به دنبال تبدیل شدن به یك قطب اقتصادی درصدد بر می آیند كه در نقش رهبری اقتصاد جهان به ایفای وظیفه بپردازند و یا اینكه حداقل در جایگاه یكی از معدود بازیگران مطرح اقتصادی جلوه گر شوند. اینان فقط خواهان این هستند كه نافذ و تعیین كننده بسیار برجسته در قلمرو اقتصادی باشند. اما گروهی دیگر از كشورها هستند كه از ظرفیت و جایگاه شایسته اقتصادی به عنوان ابزار و وسیله برای ارتقای قدرت نظامی و به تبع آن جهت دادن به ماهیت نظم بین المللی و كیفیت معادلات سیاسی مطرح در قلمرو گیتی استفاده می كنند. توجه به تاریخ قدرتهای بزرگ در طول اعصار به وضوح نشان می دهد كه غالباً تنها جغرافیاهایی می توانند به ایفای نقش قاطع و نافذ نظامی در یك برهه طولانی اقدام كنند كه در درجه اول موفق به دستیابی به جایگاه برتر اقتصادی شده باشند. ایفای نقش نظام امنیتی و رهبری جهان به ضرورت متكی به نمایش قدرت بلامنازع و یا حداقل فزاینده نظامی دارد. همیشه كشورهایی هستند كه درصدد چالش با معادلات حاكم بین المللی بر می آیند و این ایجاب می كند كه مسئول نظم جهانی كه منافع فزاینده ای در تداوم جریانات حاكم دارد به اقدام دست زند. این به معنای آن است كه درصورت نیاز باید به قوه قهریه متوسل شد.
كشوری كه از آن سطح تكنولوژی برخوردار است كه به موقعیت برجسته اقتصادی دست یابد محققاً از بالقوگی فزاینده بهره مند است كه به یك قدرت نظامی تبدیل شود. در حالی كه برعكس آن بعید است. درهم فروریزی اتحاد جماهیر شوروی به عنوان یكی از دو قطب نظامی بیانگر این واقعیت است. برخلاف آلمان و ژاپن كه قدرت اقتصادی را یك نهایت متصور شده اند و تحقق آن را هدف قرار دادند، دولت چین مسیری كاملاً متفاوت را در پیش روی قرار داده است. دولت حاكم بر سرزمین «زیرین بهشت» هدف خود را ایفای نقش رهبری جهان قرار داده است. رهبران «امپراطوری میانه» از زمان اعلام استراتژی »اقتصاد اول» در اواخر دهه هشتاد به تصویر این نهایت پرداختند كه آنان برای كشورشان تبدیل شدن به یك قطب اقتصادی و به تبع آن دستیابی به نقش رهبری جهان و یا یكی از ضلعهای رهبری گیتی را هدف قرار داده اند. كشور چین از وسعت لازم، منابع ضروری، نیروی انسانی مطلوب و مهمتر از همه اراده برای ایفای نقش نظامی جهان و نمایش ظرفیتهای رزمی در سرتاسر گیتی برخوردار است.
چین به طور تخمینی از بودجه نظامی یكصد میلیارد دلاری برخوردار است. البته این میزان به هیچ روی قابل قیاس با بودجه بیش از ششصد میلیارد دلاری آمریكا نیست. اما باید توجه كرد كه توجه به بنیه كنونی اقتصادی كشور و نقش بسیار محدودی كه این كشور در صحنه گیتی برای خود رقم زده است، این حجم از سرمایه گذاری در قلمرو نظامی بالاخص در گستره فضای ماوراء جو بسیار قابل توجه است. با در نظر گرفتن اینكه چین در مقطع طولانی از تاریخ خود در قاره آسیا مطرح ترین بازیگر بوده است و با توجه به اینكه این كشور در قرن نوزدهم عملاً تحت كنترل و قیدو بند كشورهای بزرگ خارجی از انگلستان گرفته تا ژاپن بود می توان دریافت چرا این كشور خواهان ایفای نقش رهبری در جهان است. این جایگاه تنها هنگامی به دست می آید و تداوم می یابد و نهادینه می شود كه سطح توسعه اقتصادی حداقل همتراز با توسعه و ظرفیتهای نظامی قرار بگیرد. تنها در صورتی قدرت نظامی ماهیت نافذ و نهادینه می یابد كه مبتنی بر توسعه اقتصادی در وهله و درجه اول باشد. قدرت نظامی در صورتی كه متكی بر برجستگی اقتصادی نباشد تنها سبب ساز عقب ماندگی فرهنگی، اجتماعی و ركود و كسادی اقتصادی می شود. چین در این راستا به نفی تجربه اتحاد جماهیر شوروی و الگو برداری از آمریكا پرداخته است.
|